![]() زیر بارون برات دعا کردم قطره هاش نرم و غلطون افتادن چکه چکه به روی لب خوردن رو به هر آه آمین دادن!
پست الکترونیک مطالب گذشته آرشیو مطالب
جستجو
موسيقي وبلاگ پیوندها
دکتر احمدی نژاد
شنونده رجا نیوز رادیو جوان اثر انگشت بی سر و ته شنونده نما حس ششم- ستاره ساز مخالف - نازنین هواداران رادیو جوان شنیده می شوید - فرزانه کوچه- الهه اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
زیر آنتن
رادیو جوان واینسا- توقف بیجا مانع کسب است آرزوت بود
خدایا کمکم کن تا آنچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم تا چند سال پیش خاطره تلخی از این روز توی ذهن هممون نشسته بود که یادآوریش راه حنجرمونو می بست و چشمامونو خیس می کرد... ولی می دونم که اون به الانمون راضی تره تا غصه خوردن. عمو جون! اون شب خیلی یادت بودم. دائم چهرت جلوی چشمم بود و صدات تو گوشم. شاید لایق نبودم که تصویرتو توی جشنم داشته باشم ولی نگاهت یه جوری توی قلبم حک شده که محاله زمان بتونه فرسودش کنه. ۸ سال پیش تو همچین شبی گریه رفتنت امونم رو بریده بود و امشب محمدم با اومدنش امونو بهم برگردونده. می دونی که... خیلی دوسش دارم
سلام
خدایا کمکم کن تا آنچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم
از چند هفته قبل از اومدنش عطرش رو حس می کنم و هی دل دل که کی در بزنه... راسته که میگن لحظات ناب و قشنگ زود از دست آدم میرن و... ولی نه! نمیذارم با فراموشی گره بخوره! میخوام امسال دو دستی اونو بچسبم و با نفسش بشکفم. دوست دارم عطر آغوشش تا برگشت دوبارش روی شونه هام بمونه../ آسمان... من... و... خدایی که مرا می بوسد! این ماه پیشاپیش بر تو و من مبارک!
قبول داری یا نه؟
خدایا کمکم کن تا آنچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم
درسته که شور و حرارت اون روزها (اوایل کارم تو شبکه) دوباره بر نمی گرده و حال و هوام یه جورایی عوض شده و یه موقعایی توی خاطراتم حسرت از دست دادنش رو می خورم. ولی این دوران رو اصلا با هیچ مقطعی از زندگیم نمی تونم مقایسه یا عوض کنم. روزگار غریبیه. یعنی همه ی اتفاقاتی که برات میفتن آشنا و قابل پیش بینی نیستن.
یه روز می شه که شاد و سرخوش صبحتو شروع می کنی و فکر می کنی موقع تقسیم غم توی عالم به ته صف رسیدی و خدا رو شکر از این همه سختی چیزی سهم تو نیست ـ به جاش شب که می رسی خونه چشمات از فرط نا امیدی ـ حتی به فردای خودت ـ زل می زنن به گل قالی (تا الاه صبح)و پیش خودت می گی اصلا من فردا خورشیدو می بینم؟!!!! روز بعد هم که به زور و اجبار دور و بریات از جات به قصد کار بلند می شی و سلانه سلانه خودتو از خونه می کشی بیرون ـ انقدر همه چیز خوب و خوش و بر وفق مراد می گرده ـ که شبش از فرط خوشحالی آرزو می کنی صبح نرسه و این لحظات به غروب شادیات ختم نشن. یه سؤال : مگه دل آدم چقدر تحمل داره که اینهمه منقبض و منبسطش می کنن؟هان؟ بگو دیگه!
|